* بنام حکم فرمای شهر عشق *
فانوس
عشق بی پایان به همسر پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند . سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او وهمسرش را با خود ببرد. فردا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.) زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:”چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟” پاسخ داد: ” اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد. ” ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد” مرد با حيرت پرسيد: ” از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟” از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم. او جانشین همه نداشتن هاست . نفرین و آفرین ها بی ثمر است . اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی ای پناهگاه ابدی ! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی (دکتر شریعتی)
پرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: *اما من که میدانم او چه کسی است!*![]()
كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچكاري نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد.![]()
ابر بارنده به دريا مي گفت : من نبارم تو كجا دريايي؟
در دلش خنده كنان دريا گفت: ابر بارنده تو خود از مايي

اگر تنهاترین تنهایان شوم ، بازم خدا هست ،![]()

| Design By : Night Skin |


