تبليغاتX
* بنام حکم فرمای شهر عشق *


* بنام حکم فرمای شهر عشق *

فانوس





















 
 
 
 
 
 
 
 هرگز زود قضاوت نکنید !

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که

حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
 
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

 

 
اتاق کار فرشتگان چه جوری خنک می شود؟

دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.

در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.

از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”

فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.

مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”....

فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.

- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!

 - خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟

فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.

 

مدیران پروژه مراقب باشید!
 
 
پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید".
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی  سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"...

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه  پرسید:
" کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید"...

 

 
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 10:32 PM توسط فاطمه| |

 

سلام دوستای عزیزم٬خوبین؟خوش میگذره؟
خیلی دوست دارم زودتر بیامو آپ کنم ولی وقت نمیشه حالا اومدم یه کمی بحرفمو برم از چیزایی که تو ذهنمه...
من در کل خودم یه سوالم!که کیم چیم برا چی به دنیا اومدم هدفم چیه آیندم باید چی بشه اصلا دنباله چیم...؟؟؟  تا حالا شده چند دقیقه بشینینو به خودتون فکر کنین؟ نمی دونم شما هم این چیزا رو تو خودتون حس می کنین یا نه! نمی دونم اسمشو چی بزارم فقط می دونم یه چیزی تومه که می دونم حتما باید یه روزی شکوفا بشه... یه چیزی یا یه کاری که می دونم در آینده ای دور یا نزدیک باید انجام بشه...حسی که تو این احساسمه یه نوع حسه شادیه اونم در قبال شاد کردن دیگران... امیدوارم حرفامو متوجه شده باشین...حتما دارین به حرفام می خندین!نه؟؟
گذشته از حرفای بالا یه سری حرفا و سوالا هست از خودمون از اطرافمون از آدمای اطرافمون از اتفاقات اطرافمون که هیچ وقت امکان گفتنش نیست یا جوابی بهش داده نمیشه یا هیچ وقت جوابی براش پیدا نمی کنیم..!! دنیای اطرافه ما آدما خیلی بزرگه٬خیلی مونده که خیلی چیزا رو بفهمیم یعنی بفهمم

بهتون حق می دم حرفامو متوجه نشین چون در حال حاضر دارم یه بخشی از چیزایی رو که تو ذهنم می گذره رو می گم!! یه نوع تخلیه ذهن!
اینو می دونم که هر اتفاق یا مسئله ای که برامون یا برا اطرافیامون میفته یه تلنگریه از طرف خدا که به خودمون بیایم
از خدا می خوام منو هیچ وقت به خودم واگذار نکنه و تنهام نزاره ونزاره خودسرانه دست به یک سری کارا بزنم که بعدا از کردم پشیمون بشم٬
گاهی اوقات دور بودنم از خدا رو با تمومه وجودم حس می کنم و شنیدم که این حس از گناهکار بودنه..! یعنی من گناهکارم...؟! خدایا کمکم کن حضور و عشقتو با تمومه وجودم حس کنم...

 

 

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمریه لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم( دکتر شریعتی)

 

*اینم یه متن از یکی از آهنگای مورد علاقم*

من آن موجم که آرامش ندارم    به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریز و در گذارم       نمی مانم به یک جا بی قرارم


 سفر یعنی من و گستاخیه من        همیشه رفتنو هرگز نماندن

هزاران ساحلو نادیده دیدن       به پرسشهای بی پاسخ رسیدن


من از تبار دریا از نسل چشمه سارم     رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست

هم دردو یار من نیست کسی که یار من نیست در انتظار من نیست


 صدای زنده بودن در خروشم     به ساحل چون میایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست     برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست    دل از دریا بریدن کار ما نیست


من آن موجم که آرامش ندارم     به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریزو در گذارم    نمی مانم به یک جا بی قرارم...

 


الان می دونین دوست داشتم کجا بودم؟ نشسته روی یه نیمکت که اطرافم پر از برگای زرد پائیزیه٬یه باد ملایمی هم که در حال وزشه٬فقط بشینمو فکر کنم به خدا به اون دنیا به این دنیا به آدماش به خودم به اطرافم و به خیلی چیزا...

در آخر می خوام ازتون برای شادیه روح همه رفتگان یه صلوات بفرستین مخصوصا پدربزرگم که گاهی اوقات نبودش آزارم میده٬دلم براش تنگ شده...

ممنون از همتون که بهم سر می زنین

 

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 11:42 PM توسط فاطمه| |

سلام دوستای خوبم
دلم براتون تنگ شد
چی کار کنم که دیگه دانشگاه باز شده و وقت نت اومدن نیست
برای یه استراحت کوچولو اومدم وب گردی که این مطالبو دیدم٬خوشم اومد٬ گفتم بزارم تو وب شاید به دل شما هم بشینه
امیدوارم خوشتون بیاد در ضمن ممنونم که به وبم سر می زنین
 
 
 
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم،اونم بچه بود
سرمو بالا کردم،سرشو بالا کرد
دید که منو می شناسه،خندیدم
گفت:"دوستیم؟" گفتم:دوستِ دوست
گفت:"تا کجا؟" گفتم:دوستی که " تا" نداره!
گفت:"تا مرگ؟" خندیدم و گفتم:من که گفتم "تا" نداره!
گفت:"باشه،تا پس از مرگ" گفتم:نه نه نه نننننننه،"تا" نداره!
گفت:"قبول،تا اونجا که همه دوباره زنده می شن،یعنی زندگی پس از مرگ؛بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم،تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم؟"
خندیدم و گفتم:تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه " تا" بذار،اصلاً یه "تا" بکش از سر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلاً براش "تا" نمی ذارم
*****
نگام کرد،نگاش کردم،باورنمی کرد
میدونستم اون می خواست حتماً دوستی ما "تا" داشته باشه،دوستی بدون "تا" رو نمی فهمید!
گفت:"بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم." گفتم:باشه،تو بذار
گفت:" شکلات،هر بار که همدیگرو می بینیم،یه شکلات مال تو یه شکلات مال من؛باشه؟"
گفتم:باشه،هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش،اونم یه شکلات تو دست من
باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم،دوستِ دوست
من تندی شکلاتمو باز میکردم،میذاشتم تو دهنمو و تند و تند می میکیدم
می گفت:"شکموووو! تو دوست شکموی منی"
بعد شکلات می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
می گفتم:بخووووووووورش
می گفت:"تموم میشه، می خوام تموم نشه؛برای همیشه بمونه"
صندوقش پر از شکلات شده بود،هیچ کدومشو نمی خورد،من همشو خورده بودم
گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چی کار می کنی؟
گفت:"مواظبشون هستم"
می گفت:"می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"
و من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو و می گفتم:نه نه ننننننه!!!"تا" نه، دوستی که "تا" نداره
*****
یک سال،دو سال،چاهار سال،هفت سال،ده سال؛بیسسسسسس سال شده
اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم،اون همه شکلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه،می خواد بره؛بره اون دور دورا
میگه:"می رم اما زود بر می گردم!"
من که می دونم میره و برنمی گرده،یادش رفت شکلات به من بده؛من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم:این برای خوردنه
یه شکلاتم گذاشتم کفه اون دستش:آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تاشو خورد
خندیدم،می دونستم دوستی من "تا" نداره،می دونستم دوستی اون "تا" داره،مثل همیشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟

 

چشم در چشم شریعتی تا آسمان

ایستاده بودم و دل برکنده از کویر،

همه تن، چشم کردم و چشم در چشم آسمان دوختم

و همه جان،نگاه کردم ودر آن گوشه آسمان آویختم

ودر اعماق این کبود،

به لذت،جان می سپردم

ودر آبی این دریا

به عشق، جان می گرفتم

و غرقه ی مستی وبی خویشی،

با آسمان، عشق می ورزیدم

واشک امانم نمی داد

می نگریستم وبه نگریستن ادامه می دادم

و می شنیدم که سکوت آبی وحی

این سخن پیامبر را با دلم می گوید،

و من در عمق همه ی ذرات وجودم 

 آن را به نیاز وحسرت ،زمزمه میکنم که:

« اگر مامور نبودم که با مردم بیا میزم

ودر میان خلق زندگی کنم،

دو چشم را به این آسمان می دوختم

و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم

تا خداوند جانم را بستاند.» 

 

 

 

آدم پاک

 

نامت چه بود ؟

- آدم

 فرزند کی ؟

- من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت

 محل تولد ؟

- بهشت پاک

 اینک محل سکونت ؟

- زمین خاک

 آن چیست برگُرده نهادی ؟

- امانت است

 قدت ؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قد سایه بختم بروی خاک

 اعضای خانواده ؟

- حوای خوب و پاک ، قابیل وحشتناک ، هابیل زیر خاک

 روز تولدت ؟

- در جمعه ای به گمانم که روز عشق

 رنگت ؟

- اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه

 وزنت ؟

- نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین

 جنست ؟

- نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا

 شغلت ؟

- در کار کشت امید به روی خاک

 شاکی تو ؟

- خدا

 نام وکیل ؟

- آن هم فقط خدا

 جرمت ؟

- یک سیب از درخت وسوسه

 تنها همین ؟

- همین و بس

 حکمت ؟

- تبعید در زمین

 همدمت در گناه ؟

- حوای آشنا

 ترسیده ای ؟

- کمی

 ز چه ؟

- که شوم اسیر خاک

 آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟

- بلی

 چه کس ؟

- گاهی فقط خدا

 داری گلایه ای ؟

- دیگر گِله نه ولی ...

 ولی که چه ؟

- حکمی چنین آن هم به یک گناه ؟!!!

 دلتنگ گشته ای ؟

- زیاد

 برای که ؟

- تنها فقط خدا

 آورده ای سند ؟

- بلی

 چه ؟

- دو قطره اشک

 داری تو ضامنی ؟

- بلی

 چه کس ؟

- فقط خدا

 در آخرین دفاع ؟

می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

 

                   

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 10:41 PM توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin