* بنام حکم فرمای شهر عشق *
فانوس
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود. فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است. آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند. بهتون حق می دم حرفامو متوجه نشین چون در حال حاضر دارم یه بخشی از چیزایی رو که تو ذهنم می گذره رو می گم!! یه نوع تخلیه ذهن! *اینم یه متن از یکی از آهنگای مورد علاقم* همیشه در گریز و در گذارم نمی مانم به یک جا بی قرارم هزاران ساحلو نادیده دیدن به پرسشهای بی پاسخ رسیدن ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست هم دردو یار من نیست کسی که یار من نیست در انتظار من نیست به هنگامی که دنیا فکر ما نیست برای مرگ هم در خانه جا نیست اگر خاموش بشینم روا نیست دل از دریا بریدن کار ما نیست همیشه در گریزو در گذارم نمی مانم به یک جا بی قرارم... در آخر می خوام ازتون برای شادیه روح همه رفتگان یه صلوات بفرستین مخصوصا پدربزرگم که گاهی اوقات نبودش آزارم میده٬دلم براش تنگ شده... حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه؟!؟ ایستاده بودم و دل برکنده از کویر، همه تن، چشم کردم و چشم در چشم آسمان دوختم و همه جان،نگاه کردم ودر آن گوشه آسمان آویختم ودر اعماق این کبود، به لذت،جان می سپردم ودر آبی این دریا به عشق، جان می گرفتم و غرقه ی مستی وبی خویشی، با آسمان، عشق می ورزیدم واشک امانم نمی داد می نگریستم وبه نگریستن ادامه می دادم و می شنیدم که سکوت آبی وحی این سخن پیامبر را با دلم می گوید، و من در عمق همه ی ذرات وجودم آن را به نیاز وحسرت ،زمزمه میکنم که: « اگر مامور نبودم که با مردم بیا میزم ودر میان خلق زندگی کنم، دو چشم را به این آسمان می دوختم و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم تا خداوند جانم را بستاند.» نامت چه بود ؟ - آدم فرزند کی ؟ - من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت محل تولد ؟ - بهشت پاک اینک محل سکونت ؟ - زمین خاک آن چیست برگُرده نهادی ؟ - امانت است قدت ؟ - روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قد سایه بختم بروی خاک اعضای خانواده ؟ - حوای خوب و پاک ، قابیل وحشتناک ، هابیل زیر خاک روز تولدت ؟ - در جمعه ای به گمانم که روز عشق رنگت ؟ - اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه وزنت ؟ - نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست ، سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین جنست ؟ - نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا شغلت ؟ - در کار کشت امید به روی خاک شاکی تو ؟ - خدا نام وکیل ؟ - آن هم فقط خدا جرمت ؟ - یک سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟ - همین و بس حکمت ؟ - تبعید در زمین همدمت در گناه ؟ - حوای آشنا ترسیده ای ؟ - کمی ز چه ؟ - که شوم اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟ - بلی چه کس ؟ - گاهی فقط خدا داری گلایه ای ؟ - دیگر گِله نه ولی ... ولی که چه ؟ - حکمی چنین آن هم به یک گناه ؟!!! دلتنگ گشته ای ؟ - زیاد برای که ؟ - تنها فقط خدا آورده ای سند ؟ - بلی چه ؟ - دو قطره اشک داری تو ضامنی ؟ - بلی چه کس ؟ - فقط خدا در آخرین دفاع ؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

هرگز زود قضاوت نکنید !
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.![]()

اتاق کار فرشتگان چه جوری خنک می شود؟
در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.
از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”....
- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
- خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.![]()
![]()
مدیران پروژه مراقب باشید!
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید".
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"...
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید:
" کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید"...![]()
![]()
سلام دوستای عزیزم٬خوبین؟خوش میگذره؟![]()
خیلی دوست دارم زودتر بیامو آپ کنم ولی وقت نمیشه حالا اومدم یه کمی بحرفمو برم از چیزایی که تو ذهنمه...
من در کل خودم یه سوالم!
که کیم چیم برا چی به دنیا اومدم هدفم چیه آیندم باید چی بشه اصلا دنباله چیم...؟؟؟
تا حالا شده چند دقیقه بشینینو به خودتون فکر کنین؟
نمی دونم شما هم این چیزا رو تو خودتون حس می کنین یا نه! نمی دونم اسمشو چی بزارم فقط می دونم یه چیزی تومه که می دونم حتما باید یه روزی شکوفا بشه... یه چیزی یا یه کاری که می دونم در آینده ای دور یا نزدیک باید انجام بشه...حسی که تو این احساسمه یه نوع حسه شادیه اونم در قبال شاد کردن دیگران... امیدوارم حرفامو متوجه شده باشین...
حتما دارین به حرفام می خندین!نه؟؟![]()
گذشته از حرفای بالا یه سری حرفا و سوالا هست از خودمون از اطرافمون از آدمای اطرافمون از اتفاقات اطرافمون که هیچ وقت امکان گفتنش نیست یا جوابی بهش داده نمیشه یا هیچ وقت جوابی براش پیدا نمی کنیم..!! دنیای اطرافه ما آدما خیلی بزرگه٬خیلی مونده که خیلی چیزا رو بفهمیم یعنی بفهمم![]()
![]()
اینو می دونم که هر اتفاق یا مسئله ای که برامون یا برا اطرافیامون میفته یه تلنگریه از طرف خدا که به خودمون بیایم![]()
از خدا می خوام منو هیچ وقت به خودم واگذار نکنه و تنهام نزاره ونزاره خودسرانه دست به یک سری کارا بزنم که بعدا از کردم پشیمون بشم٬گاهی اوقات دور بودنم از خدا رو با تمومه وجودم حس می کنم و شنیدم که این حس از گناهکار بودنه..! یعنی من گناهکارم...؟!
خدایا کمکم کن حضور و عشقتو با تمومه وجودم حس کنم...![]()

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمریه لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
( دکتر شریعتی)
من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم
سفر یعنی من و گستاخیه من همیشه رفتنو هرگز نماندن
من از تبار دریا از نسل چشمه سارم رها تر از رهایی حصار بی حصارم
صدای زنده بودن در خروشم به ساحل چون میایم خموشم
من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم![]()

الان می دونین دوست داشتم کجا بودم؟ نشسته روی یه نیمکت که اطرافم پر از برگای زرد پائیزیه٬یه باد ملایمی هم که در حال وزشه٬فقط بشینمو فکر کنم به خدا به اون دنیا به این دنیا به آدماش به خودم به اطرافم و به خیلی چیزا...![]()
![]()
ممنون از همتون که بهم سر می زنین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در ضمن ممنونم که به وبم سر می زنین![]()
با یه شکلات شروع شد![]()

چشم در چشم شریعتی تا آسمان![]()

آدم پاک![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

