تبليغاتX
* بنام حکم فرمای شهر عشق *


* بنام حکم فرمای شهر عشق *

فانوس





















 

نازی... فداش بشم  چه ناز و دوست داشتنیه 

چه مظلومانه پا رو پا گذاشته داره مینویسه...!!

 

 

سلام دوستای خوبه خوبه خوبم

داشتم تو نت دنباله یه مطلبی می گشتم که این داستانه رو دیدم حتما بخونینشقضیه سوتی یه بنده خداییه خیلی باحاله

 

 " حدود 3-4 ماه قبل از ماه رمضون امسال بود که یه دوست خانوادگی جدید پیدا کردیم. یه خانواده 3 نفره بودند که اسم آقای خانواده حمید بود و اسم خانوم خانواده هم آناهیتا بود که یک کم چاق بود و یه دختر 3 ساله ناز هم داشتند که اسمش ملینا بود..
خانواده نسبتا” مذهبی بودند و به خصوص خانوم خانواده بسیار محجبه و متین بود. حمید آقا هم کلا” خیلی غیرتی و متعصب به نظر می اومد اما زیاد مذهبی نبود.
کلا” یکی دوبار همدیگر رو دیده بودیم و با هم پیک نیک رفته بودیم و زیاد با هم آشنایی عمیق نداشتیم.
یه بار توی ماه رمضون بعد از افطار ما رفته بودیم به یکی از مراکز خرید که از بد روزگار این خانواده رو اونجا دیدیم!!
ما ماشین همراهمون نبود و اینها به ما اصرار کردند که بیایید تا برسونیمتون.
خلاصه سوار ماشین شدیم و حمید اقا نشست پشت رل و مادرم و خواهر کوچولوم هم و زن دوستم نشستند عقب ماشین

یه 100 متری ماشین راه نیافتاده بود که دیدم صدای دختر اونها دراومد و شروع کرد نق زدن و از تنگی جا شکایت کردن.خواهر منم پیش مادرم به خواب رفته بود

نق زدن های دختر کوچولو به اوج رسید و من هم خواستم کار مفیدی کرده باشم که تصمیم گرفتم دخترک رو بیارم پیش خودم..

با صدای بلند بهش گفتم:آناهیتا خوشگله، می آیی بغل من بشینی؟!!

یه دفعه دیدم برق سه فاز از سر حمید آقا پرید و پاش روی پدال گاز شل شد!!

من که هنوز هم متوجه سوتی عظیم خودم نشده بودم و باز گفتم: آناهیتای عزیزم، تپل مپلی! بیا رو پام بشین!

که دیدم مادرم داره پشت ماشین بال بال می زنه و ییهو بهم گفت: منظورت ملینا کوچولوست دیگه؟ نه؟

آقا ما دو زاریمون ییهو افتاد که وایییی من داشتم ناغافل زن طرف رو جلو روش به چه کارها دعوت می کردم!! (بیا رو پام بشین تپل مپلی و ….)

خلاصه نمی دونید با چه رویی معذرت خواهی کردم..
بیچاره حمید هم عصبانی بود هم خجالت کشیده بود و هم نمی دونست باید چیکار کنه..
آناهیتا خانوم هم رنگش شده بود عین لبو!!!
من هم که …. "

 

٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫٬٫

 

 

 

درهای آسمان در شب اول ماه رمضان گشوده می شود وتا آخرین شب این ماه بسته نمی شود.  پیامبر اکرم (ص) 

 

ماه مبارک رمضان، بهترین ماه هاست، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های قدر، ماه دعا ونیایش ،ماه رحمت و آمرزش ،ماه بخشش گناهان، ماه خیر و برکت ، ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت ارغوانی سالکان کوی دوست.

حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد...

 

از همين امروز پلكان معنويت را بپيماييم كه فرصت ها زودگذر و تكرارنشدني اند. 

 به آنچه از حلال و حرام مي دانيم پايبند شويم و عمل كنيم. هركس در حد وسع خود مي داند بد و خوب را و حلال و حرام را.

 گام نخست عمل به دانسته ها و ترك محرماتست.

 "ورود در ماه خدا و برداشتن گام نخست در سير الي الله بر شما مبارك باد"

 

التماس دعا

 

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 1:38 AM توسط فاطمه| |

 

یک استکان یادِ خدا باید بنوشم

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

 

چتر قرمز مال من بود اما او زودتر از من، آن را برمي‌داشت.

آن روز صبح هم كه باران به شدت مي‌باريد ، زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.

از شدت عصبانيت تا سر خيابان به دنبالش رفتم، چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم.

وقتي چتر را باز كردم دلم شكست، او هر روز چتر سوراخ مرا با خود مي‌برد و چترش را براي من مي‌گذاشت...

 

 

عشق مهيب دو نگاهه يا اينكه حديث يه گناهه نمي دونم

عشق تمناي دو قلب يا اينكه رفيق نيمه راه نمي دونم

عشق سوال بي جوابه در سينه نشوندنش صوابه يا اينكه حباب روي آبه نمي دونم

اي عشق عزيز هر چه هستي من بنده درگاه تو هستم تا يك قدمي به مرگ مانده اي عشق هواخواه تو هستم


 

 

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 11:3 PM توسط فاطمه| |

 
 
گفتگو با خدا
 
خوابيده بودم ؛در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم...
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است. نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها...
با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري. هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم. چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد  لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود در شب و روز، در تلخي و شادي، در گرفتاري و خوشبختي...
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم....
!!!
 
 
 
 
خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم .
گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد.
اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است.
پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد . آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعاهایم را مستجاب کنی
 
 
 
بگذاريدو بگذريد,
ببينيدو دل نبنديد,
چشم بيندازيدو دل نبازيد
 که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت...
 
 
 
تا كه بوديم نبوديم كسى

كشت ما را غم بى هم نفسى

تا كه خفتيم همه بيدار شدند

تا كه مرديم همگى يارشدند

قدر آن شيشه بدانيد كه هست

نه درآن موقع كه افتاد و شكست...

 
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 2:14 AM توسط فاطمه| |

 

سلام دوستای خوبم

خوبین همتون؟

منم بد نیستم فقط یه کم دپرسم یعنی هم دپرسم هم خوشحال...

خوشحالم چون مامان و بابام رفتن زیارت خونه خدا...مامانم به آرزوش رسید..بابامم برای دومین بار دوباره قسمتش شد... ایشاالله قسمت شما دوستای گلم

دپرسم چون دوازده روز نمی بینمشون...آخه دلم می تنگه...یه چیز دیگه هم هست این ویروس لعنتی آنفولانزا که تو عربستانم اومده ایشاالله همه زائرا همین طور مادرو پدرم صحیح و سالم برن و برگردن و این ویروسه هم زودتر از بین بره

این اواخر فقط کارم قورت دادن بغض بود ولی این روز آخری نتونستم بغضمو نگه دارمولی واقعا لحظه خداحافظی خیلی سخته در کل عادت ما آدماست که هم تو شادی ها هم تو عزاها گریه به گلوییم...

خلاصه اینکه دیروز خندهو گریه باهم قاتی بود...

یه چیز مثبت دیگه اینکه تواین چند روز حداقل 6-7 روزی رو خونم..دیگه قشنگ یه آشپز ماهر میشم درحد تیم ملی

از دو روز قبل ازینکه مامی و بابیم برن من آشپزی رو به طور حرفه ای شروع کردمغذاها عالیه عالی میشه نمی سوزه ولی خودم می سوزم دیگه کم کم دارم دستامو از ناحیه آرنج ازدست می دم اگه می خواین منو ببینین می تونین بیاین سوانح سوختگی

یه چیز جالب تعریف کنم یه کم بخندیم

دیروز بعد ازینکه مامی و بابیمو راهی کردیمو خداحافظی کردیم من با خالم اینا اومدم خونشون

موقع اذان رفتم wc كه وضو بگيرم چشتون روز بد نبینه

خواستم درو قفل کنم که یه دفه قفل شکست بیا و درستش کنحالا هر چی اون کلید شکسته رو می پیچونم هرچی  دستگیره رو بالا و پایین می کنم مگه در باز میشه..!!! ازون ور هم همه پشت درwc دست به کار شده بودن منه بیچاره رو ازون انفرادی درارن..پیچ کشتی بیار انبردست بیار هیچ فایده ای نداشت..آخر به این نتیجه رسیدن که برن کلیدساز بیارن..شوهرخالم زحمت اوردنشو کشید

40 min گذشت و من همچنان تو اون انفرادی مشغول نگاه کردن در و دیوار بودم

بالاخره کلیدساز اومد و بعد از چند min درو باز کردو منو نجات دادیه روزه 7تومن ضررشون زدم

حالا فکر کنین اگه هیچ کی خونه نبود و من  اون تو گیر می کردم کی می خواست منو بیرون بیاره؟؟؟!!! ها؟؟؟؟!!! بعد از یه مدت اکسیژن کم میومدو  می رفتم اون دنیااون وقت هر کی می پرسید بیچاره چه طور مرد باید می گفتین بدبخت ناکام مرد تو wc چشم از جهان فرو بست

واقعا چه مرگ افتخار آمیزی

خلاصه اینکه اون روز بعداز اون گریه ها و استرسایی که هممون موقع رفتن مام و بابیم  داشتیم حسابی خندیدیم

 در کل من زیاد سابقه گیر افتادن تو wc رو دارم یه بار رفته بودم بانک که پول uni رو واریز کنم  اون روز آینه با خودم نبرده بودم( من کلا عشق آینم)گوشیو کیفمو دادم به دوستم که برم جلو آینه رفتم تو wc درو که بستم  خواستم بیام بیرون دیدم درش اصلا دستگیره ای نداره که درو باز کنم  داشتم سکته می کردم از یه طرف خندمم گرفته بود در زدم که یکی بشنوه بیاد ولی کسی اون اطراف نبود از پنجره کوچیکی که روی در بود بیرونو نگاه کردم چندmin وایستادم تا اینکه  یه مرده رو دیدم داره ازون جا رد میشه چند بار صداش کردم نمیشنید  داشتم نا امید میشدم که آخر صدامو شنیدو با تعجب نگام کرد برگشت و اومد بهش گفتم در باز نمیشه لطفا بازش کنین خلاصه اینکه اونم لطف کرد درو باز کرد همیشه میگن تا سه نشه بازی نشه معلوم نیست سومین بار قراره تو کدوم wc گیر بیفتم

سرتونو درد اوردم بچه ها جون .. دوستون دارم .. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین

 

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 1:9 PM توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin