تبليغاتX
* بنام حکم فرمای شهر عشق *


* بنام حکم فرمای شهر عشق *

فانوس





















 

استعفا ...!

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول ميكنم...
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و
خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم...

 

 

نامه ای از طرف خدا به انسان

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا
 
                    

              

 
 
 
               خدایا ! دلم به اندازه‌ى همه گنجشک‌ها کوچیک شده ...
 

خدایا !

من چیم ؟ من كیم ؟ كجاى این عالم نقش گرفتم ؟

خدایا گم شدم ؟! اطرافمو مه گرفته‌ ؛ نمیبینم ؛ بنده‌اى سرگردانم در این تالاب خاكسترى‌رنگ ...

و تویى خداى هدایت كننده و مهربان ...

اى خداى مهربون دستمو بگیر ، دستمو  بگیر و رهام نكن ... !

      

              Click to view full size image

 

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 0:11 AM توسط فاطمه| |

 

حکمت خداوندی

تنها نجات یافته کشتی، به ساحل جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها کلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید.
کشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد ، خسته و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم...

 

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

نیایش با خدا


از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی



گفتم مرا خوشبخت کن
خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو


از او خواستم روحم را رشد دهد
خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی،
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی


از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام



از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که خدا مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود : بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد
 
 
Baby Angel V Art Print by Joyce Birkenstock

 

 هر چه میخواهی گناه کن!


شخصی آمد نزد امام حسین (ع)
گفت من فردی گنهکارم ، و توان مقابله با گناه هم در من نیست . پس مرا نصیحتی فرما!

حضرت فرمودند:

پنج کار را انجام بده ، بعد هرچه می خواهی گناه کن!!

1-  روزی خدا را نخور ، بعد هرچه می خواهی گناه کن.

2-  از مملکت خدا بیرون رو ، بعد هرچه می خواهی گناه کن.

3-  برو جایی که خدا تو را نبیند و بعد هرچه می خواهی گناه کن.

4-  وقتی فرشته مرگ برای قبض روح به سراغت آمد ، او را از خود دور کن و بعد هرچه می خواهی گناه کن.

5-  وقتی که مالک جهنم  خواست تو را داخل آتش نماید ، پس داخل مشو و بعد هرچه می خواهی گناه کن

 

Sistine Madonna, c.1513-1514 (detail) Art Print by Raphael

 

نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 11:45 AM توسط فاطمه| |

 

زيستن جرم است

و بدنيا آمدن جرمي است بس عظيم تر از زيستن

غصه رنج است

و در به دري رنجي است بس عظيم تر از غصه

سکوت محکومیت است

و به دنیا آمدن محکومیتی است بس عظیم تر از سکوت!

 

تا حالا شده سر دوراهی گیر کنین و ندونین که حرف دلو گوش کنین یا حرف عقلو..؟؟!! از هرکیم بپرسین ولی باز همچنان سر دوراهی باشین؟؟

خیلی اعصاب آدمو بهم می ریزه...

تازه دارم به این حرف شکسپیر میرسم که گفته بود برا لذت بردن از زندگی فقط کافیه کمی احمق باشیم!!

چون باعث میشه آدم فقط به حرف دلش گوش کنه..حرفای دل آدما همیشه لذت بخشه...ولی...ولی پس حرف عقلو چی کار کنیم ؟؟؟!!! .... همینه که آدم سر دوراهیای زندگی می مونه...

من همیشه توکل می کنم به خدا ولی کاش مستقیم می شد با خدا حرف زد..من بپرسم خدا هم همون لحظه جوابمو بده...شاید بگین خدا جواب همه سوالامونو تو قرآن داده یا بوسیله فرستاده هاش به ما رسونده...قبول دارم ...ولی...

 بعضی اوقات به این نتیجه میرسم که یا زیادی به زندگی وسواسم یا خودخواهیو بچگیم باعث میشه سر دوراهی بمونم...

امیدوارم تموم شما دوستای عزیزم زود جواب همه سوالاتونو پیدا کنین تا به چه کنم چه کنم نیفتین ...

 

الهی ٬ از من آهی و از تو نگاهی

الهی ٬ خوشدلم که از درد می نالم

نشانم ده که بی نشانم !

الهی ...

 

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 9:9 PM توسط فاطمه| |

 

 

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد

هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد...(دکترشریعتی)

 

هر کس به چیزی تبدیل می شود که به آن عشق می ورزد

اگر سنگی را دوست داشته باشد ، سنگ می شود

اگر هدفی را دوست داشته باشد ، به آن هدف تبدیل می شود

اگر به فردی عشق بورزد آن فرد می شود

و آگر به خــــــــــــــدا عشق بورزد خدائی می شود

اینــــــــــــک انتخاب با خود شماست .....(دکترشریعتی)

 

              کاش خدا سه چیز را نمی آفریدغرور،دروغ،عشق             

 تا هیچ گاه کسی از سر غرور به دروغ دم از عشق نزند.....(دکترشریعتی)

 

بین حقیقت و رویا یه دنیا فاصله است

حقیقت پیش چشمام و رویا دست نیافتنی

حقیقت زندگی من تلخ و رویاش شیرین

به حقیقت تلخ نزدیکم و از واقعیت رویا دور

ای شیرین ترین رویا هرگز دست نیافتنی نباش

آفتاب نماینده حقیقت و شب نماینده رویاست

پس بیا با هم آفتابی بشیم تا حقیقت روشن شود

 

 

 یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بی راه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار بر وقف مراد تنها دل ما دل نیست...

 

 نازی...

 آخه چرا این جوری گریه میکنه؟؟؟!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 10:23 AM توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin