* بنام حکم فرمای شهر عشق *
فانوس
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم... الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی، همدلی کنم ،بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم . سپس آستین ها را بالا بزن ، آن گاه دستان خدا را می بینی که زود تر از تو دست به کار شده است. چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده... چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری... چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک... خداحافظی رسم این روزگار است و پایان هر غم آیا بهار است؟ خداحافظی میکنم با دلی درد دیده خداحافظی میکنم تا بدانی که خستم خداحافظ ای شاعرانه ترین لحظه هایم خداحافظ ای لحظه ی گریه ی عاشقانه خداحافظ ای بحث های شبانه خداحافظ ای میهمان ندانسته آداب آری خداحافظی رسم این روزگار است تو را می سپارم به دیواری از سردی از اشک تو را می سپارم به شبهای خسته تو را می سپارم به رودی که از اشک من آب خوردست تو را تا نگاه پرستوی عاشق برای رسیدن به یک حس زیبا خواستم ولی باز تنها ترین کس میان همه در کنار نگاه پرستو خودم بودم ای تنها ترین عاشق کوه بی دردی ای مغرور پر از خالی ای ناجوانمرد تو را میسپارم به آن کس که من را به دنیایی از شادی و درد آورد تو را میسپارم به آن کس که برف را میان زمین و هوا می فشاند تو را می سپارم به آن کس که با عشق دل داده را می کشاند تو را می سپارم به دریا به یک مرد خسته به یک آدمی کز همه کس گسسته تو را می سپارم به درد دل آتشفشان های خاموش تو را می سپارم به نامردی روزگار پر از درد نامرد تو من را به چه می سپاری عزیزم؟ به یک سینه ی پر ز آه و پر از درد؟ به یک قلب خسته میان تپش های پی در پی عشق؟ به یک قطره از اشک های شبانه؟ به چه می سپاری مرا نا سپاس همیشه؟ من آن نازک درختم که روزی سپردی مرا دست تیشه مرا می شناسی؟مرا می شناسی جوانمرد؟ تو برایم روحی بلند و پر از عشق بودی تو را می ستودم اگر چه نگاهت مرا طرد می کرد تو رفتی و من دیر انگار دانستم این را که یک مرد هم می تواند که نامرد باشد آری خداحافظی سر آغازی از زندگیست سر آغازی از نو شدن بی تو اما...
خدا کجاست جز میان سوز دعا؟؟ خدا کجاست جز میان جان جهان؟ خدا کجاست جز میان صوت اذان؟ خدا کجاست جز میان آیه نور؟ خدا کجاست جز میان شوق حضور؟ خدا کجاست جز میان مکتب عشق؟ خدا کجاست جز طبیبی و تب عشق؟ خداکجاست جز ترنم سحری؟ خدا کجاست جز پناه دربدری؟ خدا کجاست جز فراتر از اوهام؟ خدا کجاست جز وضوح در ابهام؟ خدا کجاست جز میان اشک یتیم؟ خدا کجاست جز میان عرش عظیم؟ خدا کجاست جز میان حس بهار؟ خدا کجاست جز میان صوت هزار؟ خدا کجاست غلط بود...ما کجا بودیم؟ خدا کجاست نگوییم...ما جدا بودیم!!
یوسف عزیز! برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا می میرد. یوسف! ما خواب ستاره نمی بینیم.خوابهای ما پر از گاوهای لاغر است و خوشه های خشک. پر از مردمانی که نان بر سر نهاده اند و مرغان از آن می خورند...

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...![]()
خدایا بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم،هرکجا آزادگی هست ببخشایم وهر کجا غم هست شادی نثار کنم،![]()
آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن ،![]()
در زندگي سعي كن كه دريا باشي طوري كه اگه كسي بهت سنگ پرت كرد سنگ غرق شود ولي تو متلاطم نشي!!!![]()
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزدید و به جاش یک زخمه همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری...![]()
شعر زیر از دوست خوبم زهرا جونه که بر گرفته از احساسی درونیست امیدوارم که با خوندن اون انسانهای عاشق بیش از گذشته در مورد احساس خود تدبر کنند:
رسم روزگار ![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .
خدا گفت :
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟
گفتم اگر وقت داشته باشيد.
خدا لبخند زد.
وقت من ابدي است.
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟
چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟
خدا پاسخ داد:
اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،
حسرت دوران کودکي را مي خورند.
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،
و بعد
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.
اينکه با نگراني نسبت به آينده
، زمان حال را فراموش مي کنند.
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،
نه در آينده
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.
وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت
و مدتي هر دو ساکت مانديم.
بعد پرسيدم
به عنوان خالق انسانها
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟
خداوند با لبخند پاسخ داد :
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود
كرد
اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،
اما آن را متفاوت ببينند.
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.
و ياد بگيرند که من اينجا هستم
هميشه

مژدگانی با آدرس دقیق خدا کجاست جز میان قلب شما؟؟![]()

![]()
يوسف! ما تعبير خوابهايمان را نميدانيم. ما چيزي نميكاريم. و فردا كه برادرانمان برگردند ماييم و شرمساري و دستهاي خالي. ماييم قحط سال وفاداري.
يوسف! تو نيستي تا راه را نشانمان بدهي. ما ميرويم و در پس هر گامي چاهي است. دنيا پر از دروغ و پيرهن پاره خونآلود است.
يوسف! قرن هاست كه به چاه افتادهايم و ساليانيست كه كاروانيان به بهايي اندك ما را خريدهاند..
يوسف! به ما بگو كه چگونه عزيز شويم.
يوسف! ديريست كه زليخا فريبمان ميدهد. ديريست كه پيرهنمان را ميدرد و ما هرگز نگفتهايم. زندان دوست داشتنيتر است از آنچه مرا بدان ميخوانند.
يوسف! يعقوب منتظر است. پيرهن ما اما بوي عشق نميدهد.
يوسف! براي ما خوابي ببين. جهان بدون رويا ميميرد. روياي گاوهاي فربه و خوشههاي سبز.
رويايِ ستاره هایی که سجده می کنند...

| Design By : Night Skin |


