تبليغاتX
* بنام حکم فرمای شهر عشق *


* بنام حکم فرمای شهر عشق *

فانوس





















 

سلام

یادتونه گفتم یه روز عکس خودمو با قولمو تو وب می زارم

بفرمایین اینم نازترین و خوشمل ترین ۲قلوهای دنیا

 

امیدوارم عکس کامل باز شه! اگه هم نشد که حتما سعادت دیدنمونو نداشتین دیگه!خواستم عکسو بزارم ولی نشد برای همین آدرسشو گذاشتم!

باید برین به این آدرس:

http://www.speedyshare.com/files/19840057/1.jpg

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 9:28 PM توسط فاطمه| |

 

 

سلام

 یه چیز کوچولو می خوام بگمو برم...

از یکی از دوستام دلخورم!

بهم دروغ زد و می زنه!

 نامرده!

فکر نمی کردم دخترا هم نامرد باشن!

یه بارم با یه حرف نابجا آبرومو برده بود!

آخه چرا؟!؟!؟!

 

Click to view full size image

 

نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 11:1 PM توسط فاطمه| |

 

بنام آفریننده حق

 

 *من کیستم و چه باید باشم نمی دانم لیک آگاه می دانم آن چه باید باشم نیستم...* 

*صورتم رنگیست ، چشمانم را نمی دانم . آسمان زیباست . من زیبایی را دوست دارم . آری آری زندگی زیباست...*

 

سلام دوستای خوبم

این دفه با چند تا عکس ناز آپ کردم

امیدوارم خوشتون بیاد

کاش ما ها هم مثل این فرشته ها پاک باشیم و معصوم

 

 

 

ناززززززززززززززیییییییییییییییییی

 

اینم یه عکس از دوقلوها٬ازین نازتر پیدا نکردم٬ولی عکس منو داداش دوقلوم یه چیز دیگست شاید یه روز گذاشتم تو وب

 

 

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 10:18 PM توسط فاطمه| |

 
 
 
 
 
 
 
 هرگز زود قضاوت نکنید !

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که

حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
 
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

 

 
اتاق کار فرشتگان چه جوری خنک می شود؟

دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.

در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.

از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”

فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.

مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”....

فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.

- وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!

 - خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟

فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.

 

مدیران پروژه مراقب باشید!
 
 
پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید".
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی  سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"...

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه  پرسید:
" کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید"...

 

 
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 10:32 PM توسط فاطمه| |

 

سلام دوستای عزیزم٬خوبین؟خوش میگذره؟
خیلی دوست دارم زودتر بیامو آپ کنم ولی وقت نمیشه حالا اومدم یه کمی بحرفمو برم از چیزایی که تو ذهنمه...
من در کل خودم یه سوالم!که کیم چیم برا چی به دنیا اومدم هدفم چیه آیندم باید چی بشه اصلا دنباله چیم...؟؟؟  تا حالا شده چند دقیقه بشینینو به خودتون فکر کنین؟ نمی دونم شما هم این چیزا رو تو خودتون حس می کنین یا نه! نمی دونم اسمشو چی بزارم فقط می دونم یه چیزی تومه که می دونم حتما باید یه روزی شکوفا بشه... یه چیزی یا یه کاری که می دونم در آینده ای دور یا نزدیک باید انجام بشه...حسی که تو این احساسمه یه نوع حسه شادیه اونم در قبال شاد کردن دیگران... امیدوارم حرفامو متوجه شده باشین...حتما دارین به حرفام می خندین!نه؟؟
گذشته از حرفای بالا یه سری حرفا و سوالا هست از خودمون از اطرافمون از آدمای اطرافمون از اتفاقات اطرافمون که هیچ وقت امکان گفتنش نیست یا جوابی بهش داده نمیشه یا هیچ وقت جوابی براش پیدا نمی کنیم..!! دنیای اطرافه ما آدما خیلی بزرگه٬خیلی مونده که خیلی چیزا رو بفهمیم یعنی بفهمم

بهتون حق می دم حرفامو متوجه نشین چون در حال حاضر دارم یه بخشی از چیزایی رو که تو ذهنم می گذره رو می گم!! یه نوع تخلیه ذهن!
اینو می دونم که هر اتفاق یا مسئله ای که برامون یا برا اطرافیامون میفته یه تلنگریه از طرف خدا که به خودمون بیایم
از خدا می خوام منو هیچ وقت به خودم واگذار نکنه و تنهام نزاره ونزاره خودسرانه دست به یک سری کارا بزنم که بعدا از کردم پشیمون بشم٬
گاهی اوقات دور بودنم از خدا رو با تمومه وجودم حس می کنم و شنیدم که این حس از گناهکار بودنه..! یعنی من گناهکارم...؟! خدایا کمکم کن حضور و عشقتو با تمومه وجودم حس کنم...

 

 

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمریه لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم( دکتر شریعتی)

 

*اینم یه متن از یکی از آهنگای مورد علاقم*

من آن موجم که آرامش ندارم    به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریز و در گذارم       نمی مانم به یک جا بی قرارم


 سفر یعنی من و گستاخیه من        همیشه رفتنو هرگز نماندن

هزاران ساحلو نادیده دیدن       به پرسشهای بی پاسخ رسیدن


من از تبار دریا از نسل چشمه سارم     رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست

هم دردو یار من نیست کسی که یار من نیست در انتظار من نیست


 صدای زنده بودن در خروشم     به ساحل چون میایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست     برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست    دل از دریا بریدن کار ما نیست


من آن موجم که آرامش ندارم     به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریزو در گذارم    نمی مانم به یک جا بی قرارم...

 


الان می دونین دوست داشتم کجا بودم؟ نشسته روی یه نیمکت که اطرافم پر از برگای زرد پائیزیه٬یه باد ملایمی هم که در حال وزشه٬فقط بشینمو فکر کنم به خدا به اون دنیا به این دنیا به آدماش به خودم به اطرافم و به خیلی چیزا...

در آخر می خوام ازتون برای شادیه روح همه رفتگان یه صلوات بفرستین مخصوصا پدربزرگم که گاهی اوقات نبودش آزارم میده٬دلم براش تنگ شده...

ممنون از همتون که بهم سر می زنین

 

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 11:42 PM توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin