تبليغاتX
* بنام حکم فرمای شهر عشق *


* بنام حکم فرمای شهر عشق *

فانوس

 

 

عشق بی پایان به همسر 

پرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: *اما من که می‌دانم او چه کسی است!*

 

 

دعای او

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچكاري نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد.

 سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت.

 دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او وهمسرش را با خود ببرد. فردا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.)

زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:”چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟” پاسخ داد: ” اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.

” ندا مرد را سرزنش كرد: ” اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد” مرد با حيرت پرسيد: ” از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟” از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم.

  ابر بارنده به دريا مي گفت : من نبارم تو كجا دريايي؟ 
     در دلش خنده كنان دريا گفت: ابر بارنده تو خود از مايي

   

                     

اگر تنهاترین تنهایان شوم ، بازم خدا هست ،

 او جانشین همه نداشتن هاست .

نفرین و آفرین ها بی ثمر است .

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی ! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

(دکتر شریعتی)

                                         

                  

 

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 

 

 

 اگه مامور نبودم كه با مردم همراه شوم و در ميان خلق زندگي كنم دو چشمم را به اين آسمان مي دوختم و آنقدر به نگاه كردن ادامه ميدادم كه خدا جانم را از جسمم بگيرد...پيامبر اکرم(ص) 

 

 

 

 

خداي من!
اگر مرگم فرا رسيده و اعمالم من را به تو نزديک نکرده است
اعتراف به گناه را وسيله ي ارتباط با تو قرار مي دهم 

خدايا!
اگر ببخشي، چه کسي در بخشش، شايسته تر از توست؟
و اگر عذاب کني، چه کسي در حکم، عادل تر از توست؟

در اين دنيا به غريبي ام رحم کن
و هنگام مرگ، به بيچارگي ام
و در قبر، به تنهايي ام
و در لحد، به وحشتم
و در محشر و هنگام حسابرسي، به خواري ام 

رفتارم که از چشم مردم پنهان است را بر من ببخش
و همچنان عيب هايم را بپوشان 

و رحمتت را شامل حالم کن
هنگامي که بر بستر مرگ افتاده ام
و نزديکانم مرا تر و خشک مي کنند 

و فضلت را بر من سرازير کن
در آن هنگام که بر روي تخت مغتسل خوابيده ام
و اطرافيانم مرا براي غسل زير و رو مي کنند 

و محبتت را نصيبم کن
در آن هنگام که خويشانم زير جنازه ام را گرفته اند

و جودت را به من ببخش
در آن هنگام که در حفره ي قبر، غريب و تنها بر تو وارد مي شوم

و در اين خانه ي نو بر غربتم رحم کن
تا به کسي غير از تو انس نداشته باشم 

مولاي من!
اگر مرا به خودم واگذار کني هلاک مي شوم
اگر تو از گناهانم نگذري، به چه کسي پناه ببرم؟
اگر در قبر از لطفت محروم شوم، به چه کسي روي کنم؟
اگر تو اندوهم را از بين نبري، به چه کسي پناه ببرم؟ 

مولاي من!
چه کسي جز تو دارم؟
اگر تو بر من ترحم نکني، چه کسي به من رحم مي کند؟
اگر در روز فقرم از فضل تو محروم شوم، اميد به فضل چه کسي داشته باشم؟
و اگر مهلتم تمام شود، از دست گناهانم به کجا فرار کنم؟  

مولاي من!
مرا عذاب نکن
من به تو اميد دارم .. اميدم را محقق کن
و ترسم را برطرف ساز
زيادي گناهانم را جز بخشش تو اميدي نيست 

مولاي من!
من از تو چيزي مي خواهم که شايستگي اش را ندارم
و تو اهل تقوي و اهل مغفرت هستي
مرا ببخش
و با نگاه لطف خود لباسي بر اندامم کن، که زشتي هايم را بپوشاند
و آنها را طوري ببخش که مورد مواخذه قرار نگيرم
که تو صاحب منتي ديرينه هستي
و گذشتي عظيم
و چشم پوشي کريمانه.. 

خدايا!
تو آن کس هستي
که احسانت
حتي بر کسي که تو را نمي خواند
و حتي بر کسي که خدايي تو را انکار مي کند
شامل مي شود.
چطور شامل کسي نشود که تو را مي خواند
و يقين دارد که خلق از آن تو
و امرشان تنها در دست توست؟
تو بزرگي
تو برتري
اي خداوند عالميان! 

مولاي من!
اين بنده ي توست
که از بيچارگي بر در خانه ات ايستاده
و با زاري در خانه ات را مي کويد
پس روي مهربانت را از او برنگردان
و آنچه را مي گويد بپذير و قبول کن 

من تو را به اين دعا مي خوانم
و اميد دارم که خواسته ام را رد نکني
که به رأفت و رحمتت آگاهي کامل دارم ...
 

 

 

سلام به دوستای گلم 

امیدوارم همیشه شاد باشین  

من اگه با این عکسا و نوشته هام بهتون فاز منفی میدم و آزارتون میدم ببخشید منو

 آخه دلم گرفته خیلی هوای پدربزرگمو کردم

دلم براش تنگ شده...

چه کنیم که چاره ای جز صبر نداریم...

 

 

دوستای خوبم بیاین یه "صلوات" بفرستیم برای شادی روح  همه رفتگان بخصوص پدربزرگم

همچنین یه  "ام يجيب" هم بخونیم برای شفای تمومه مریضا


« ام يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء»

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

زود قضاوت نکنیم...

دوستان تجسم کنید که جایی هستید و فردی شروع می کند از یکی از دوستان شما بد گویی کردن و یا از طرف اون حرف های نادرستی را زدن،عکس العمل شما چیست؟ آیا تعجب کرده و تمام شناختی را که نسبت به دوستتان داشتید از دست داده و به دوست خود بدبین می شوید! و یا اینکه این صحبت ها را گوش می دهید و صبر می کنید تا صحبت های دوستتان را هم بشنوید و بعد قضاوت کنید؟ واقعا” صبر کردن و فرصت دادن به آشکار شدن حقیقت خیلی سخت است! من فکر نمی کنم سخت تر از این باشد که یک طرفه به قاضی برویم و دوست مان را متهم کنیم، زیرا حقیقت آشکار خواهد شد و شرمساری خواهد ماند...

 

نگفته را می توان گفت اما گفته را نمی توان پس گرفت و عاقل هر چیزی را نمی گوید...

 

همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمی‌توان آنها را دوباره بازگرداند:

سنگ ………… پس از رها کردن!
 
سخن ………… پس از گفتن!

موقعیت ……… پس از پایان یافتن!

زمان ………… پس از گذشتن!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

راز دلت را به چشمانت هم نگو چون می گرید و رازنگهدار نیست...

براي آنكه در زندگي دچار لغزش نشوي همواره قلب خود را پاك نگه دار...


آدمها را آنگونه که هستند بخواهیم نه آنگونه که می خواهیم...

وقتي انسان دوست واقعي دارد كه خودش هم دوست واقعي باشد ...

دوست خوب کسی نیست که ماهی دستت می ده.
دوست خوب کسیه که ماهی گیری یادت می ده...

 

 

هنوز سیب زمینی نشده ایم!!

بعضیا فکر می کنن که علی رغم اذیت و آزار ها و بی انصافی ها و بی معرفتی ها یی که از دور و نزدیک تجربه می کنیم باز ناراحت نمی شیم و ...

 چرا ناراحت نمی شیم؟! البته که ناراحت می شیم. هنوز سیب زمینی که نشده ایم!

اما یاد گرفته ایم ناراحتی هامون رو تبدیل کنیم به تلاش بیشتر و نیروگرفتن از انرژی های مثبتی که از جانب دوستان دریافت می کنیم...!!

 به قول دکتر نیک گهر، در چنین شرایطی، شر رو به خیر مبدل می کنیم. 

(اما خودمونیما بعضی اوقات نمیشه که ناراحتیارو به انرژیهای مثبت یا شر رو به خیر مبدل کنیم...)

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 

 

سلام بچه ها جون

خوبین همتون؟ خدا رو شکر

 

ممنون از حضور همتون

 

 

 

 

 

و خدایی که همین نزدیکیست...

 

 

آیا به شتر نگاه نمی کنند که چگونه آفریده شده؟ و به آسمان که چه طور برافراشته شده؟ و به زمین که چه طور گسترده شده است؟

غاشیه/20-17

 

ما یک باغچه کوچک داریم که توی آن یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و چه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگ هایش می ریزد، توی دلم می گویم: دیگر تمام شد، مرد.

اما هر سال خدایا، تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دستهایش می گذاری.

شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گلهای قرمزِ قرمز. ذوق می کنم و می گویم: خدایا تو معرکه ای!گلهای قرمز، کهانار می شود، من همین طور می مانم که آخر چه طوری؟

خدایا! آخر تو چه طوری از هیچ، همه چیز درست می کنی.

کنار باغچه می نشینم، یک مشت خاک بر می دارم و می گویم: آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه قشنگش از کجاست؟ یک خاک و این همه رنگ؟ این همه بو؟ این طعم؟

خدایا به یادت می افتم، حتی با دیدن دانه های سرخ انار.

 

 

بار دیگر چشم باز کن و نگاه کن.

ملک/4

 

خیلی وقت ها خدا آدم ها را دعوت می کند به نگاه کردن، ولی حیف که ما آدم ها، خوب نگاه کردن را بلد نیستیم. ما ذوق زده نمی شویم. تعجب نمی کنیم و اصلاً حواسمان نیست که خدا همین جاست. توی همین باغچه، لای همین ابرها، روی همین ثانیه ها.

چشم های ما به همه چیز عادت کرده اند، به همه چیز.

تو چی؟ تو چه جوری نگاه می کنی؟ تا به حال شده که با دیدن چیزی، مثلاً یک درخت، یک پرنده یا یک منظره، آن قدر تعجب کنی یا لذت ببری که بگویی:

 

خدایا تو واقعاً فوق العاده ای!

 

 

 

 

 

من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری می باید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهای محض

سازکم با من گفت:

هر کجا لرزیدی  از سفر ترسیدی  تو بگو از ته دل من خدا را دارم...

 

خدایا یاری کن اگه یه روزی یه جایی یه وقتی یه چیزی رو شکستیم اون چیز دل نباشه...

 

گرچه زندگی با درد و غم همراه است

اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست.

اگر دنیای خود را فرو ریخته یافتی،

تکه های سالم را برگیر و به راهت ادامه بده،

چون در پایان،آرزوهایت را برآورده خواهی یافت...


 

هر وقت تو زندگی به یک در بزرگ رسیدم که روش یه قفل بزرگ بود،نا امید نمی شم...چون اگه قرار بود باز نشه جاش دیوار میذاشتن...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

         
           
 

                             سلام دوستای خوبم 

                  

                           عکسای قشنگین نه؟؟                             

                Pause for Thought Art Print by William Adolphe Bouguereau

 

          

          

 

 
بنده ی من نماز شب بخوان و آن
 یازده رکعت است.
 
خدایا !خسته ام!نمی توانم.
 
 بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک
 رکعت نماز وتر بخوان.
 
خدایا !خسته ام برایم مشکل است
 نیمه شب بیدار شوم.
 
 بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت
 را بخوان
 
خدایا سه رکعت زیاد است
 
 بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر
 بخوان
 
خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه
 دیگری ندارد؟
 
 بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و
 رو به آسمان کن و بگو یا الله
 
خدایا!من در رختخواب هستم اگر
 بلند شوم خواب از سرم می پرد!
 
بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای
 تیمم کن و بگو یا الله
 
خدایا هوا سرد است!نمی توانم
 دستانم را از زیر پتو در بیاورم
 
بنده ی من در دلت بگو یا الله ما
 نماز شب برایت حساب می کنیم
 
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
 
ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده
 گرفته ام اما او خوابیده است
 
 چیزی به اذان صبح نمانده، او را
 بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است
 
 امشب با من حرف نزده
 
خداوندا! دوباره او را بیدار
 کردیم ،اما باز خوابید
 
ملائکه ی من در گوشش بگویید
 پروردگارت منتظر توست
 
پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود،
 اذان صبح را می گویند
 
 هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من
 بیدار شو نماز صبحت قضا می شود
 
خورشید از مشرق سر بر می آورد
 
خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
 
 او جز من کسی را ندارد...شاید توبه
 کرد... 
 

 


 
زنگ دنیا
 
خدا می داند که آخرین زنگ دنیا کی می خورد، ولی آن روز که آخرین زنگ دنیا خورد دیگر نه می شود تقلب کرد و نه دم کسی را دید . آن روز فقط تویی و کارنامه ات و معدل نگاه و نیت ... و دست و زبانی که علیه تو شهادت می دهند
و آن روز تازه می فهمی که دنیا با همه ی بزرگی اش از جلسه ی امتحان هم کوچکتر بوده و می بینی که در کنار هر لحظه ات فرشته هایی ممتحن بوده اند که هر چه می نوشتی، می نوشتند
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد ، روی تخته سیاه قیامت اسم تو را جزء خوب ها بنویسند. خدا کند که حواست بوده باشد و زنگ های تفریح آن قدر توی حیاط نمانده باشی که حیات از یادت رفته باشد
خدا کند دفتر زندگیت را جلد کرده باشی و بدانی که دنیا چرک نویسی بیش نیست....
خدا می داند آخرین زنگ دنیا کی می خورد و آن وقت است که می فهمی زندگی عجب سؤال سختی بود. سؤالی که بیشتر از یک بار نمی توان به آن جواب داد...
 
 
              Click to view full size image
 
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني٬اگر سفر نکني،اگر کتابي نخواني،اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،اگر از خودت قدرداني نکني.


 به آرامي آغاز به مردن مي‌کني٬زماني که خودباوري را در خودت بکشي،وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.

 

The World of Kim Anderson II Art Print by Kim Anderson


به آرامي آغاز به مردن مي‌کني٬اگر برده‏ي عادات خود شوي،اگر هميشه از يک راه تکراري بروي …اگر روزمرّگي را تغيير ندهي٬اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نکني،يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.


تو به آرامي آغاز به مردن مي‏کني٬اگر از شور و حرارت،از احساسات سرکش،و ازچيزهايي که چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،و ضربان قلبت را تندتر مي‌کنند،دوري کني . .. .، 

 

The World of Kim Anderson I Art Print by Kim Anderson


تو به آرامي آغاز به مردن مي‌کني٬اگر هنگامي که با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستي،آن را عوض نکني،اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني،اگر وراي روياها نروي،اگر به خودت اجازه ندهيکه حداقل يک بار در تمام زندگي‏ات وراي مصلحت‌انديشي بروي . . .
-
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!


امروز کاري کن!
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن ...

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 


ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری.تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند چرا از تو بیم و هراس داریم؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زنیم؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پنداریم تو سروش  شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری... 

 

انالله و انا الیه راجعون

 

سلام...

 ما همه مسافریم یه روز یکی میاد و یه روز یکی میره...

سه شنبه شب هم نوبت یکی از مسافرایی بود که بعد از ۸ماه سختی و عذابی که به خاطر عمل کردنو خوردن داروهای مختلفو زدن سوزنو شیمی درمانی و ...برای درمان سرطان معده کشید از دنیا پر کشید... 

 

چه کنیم که هر نفسی چشنده مرگه...

 

  دلم برای پدر بزرگم تنگ شده...دوست دارم الان بودو فقط می بوسیدمش...ولی واقعا از دست بیماریش راحت شد٬ صددرصد الان شده همون پدربزرگ قشنگو ناز خودم و دیگه برا همیشه تو راحتیه...بابابزرگم آدمه خیلی مهربونو خوبو مومنی بود و اگه گناهیم داشت با این زجری که کشید تو این دنیا پاک پاک شد و مطمئنم که الان تو بهشت برزخی تو خوشیو راحتیه... ۱روز قبل از فوت٬خودش گفته بود دیگه خسته شدم٬ از خدا بخواین منو ببره که خدا هم زود حرفشو گوش کردو اونو برد...

 

چه زود لبخندها لباس خاطره پوشیدند...

 

 دوستای عزیزم بیاییم با خوندن فاتحه و صلوات روح پدر بزرگ عزیزمو شاد کنیم...

 

تو پر کشیدی و دل ٬ جاودانه دلگیر است

چرا که نغمه کوچ شبانه دلگیر است

چگونه بی تو به آغوش خانه بر گردم

عزیز رفته من ! بی تو خانه دلگیر است...

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 

استعفا ...!

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول ميكنم...
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و
خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم...

 

 

نامه ای از طرف خدا به انسان

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا
 
                    

              

 
 
 
               خدایا ! دلم به اندازه‌ى همه گنجشک‌ها کوچیک شده ...
 

خدایا !

من چیم ؟ من كیم ؟ كجاى این عالم نقش گرفتم ؟

خدایا گم شدم ؟! اطرافمو مه گرفته‌ ؛ نمیبینم ؛ بنده‌اى سرگردانم در این تالاب خاكسترى‌رنگ ...

و تویى خداى هدایت كننده و مهربان ...

اى خداى مهربون دستمو بگیر ، دستمو  بگیر و رهام نكن ... !

      

              Click to view full size image

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 

حکمت خداوندی

تنها نجات یافته کشتی، به ساحل جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها کلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید.
کشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد ، خسته و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم...

 

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

نیایش با خدا


از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی



گفتم مرا خوشبخت کن
خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو


از او خواستم روحم را رشد دهد
خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی،
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی


از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام



از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که خدا مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود : بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد
 
 
Baby Angel V Art Print by Joyce Birkenstock

 

 هر چه میخواهی گناه کن!


شخصی آمد نزد امام حسین (ع)
گفت من فردی گنهکارم ، و توان مقابله با گناه هم در من نیست . پس مرا نصیحتی فرما!

حضرت فرمودند:

پنج کار را انجام بده ، بعد هرچه می خواهی گناه کن!!

1-  روزی خدا را نخور ، بعد هرچه می خواهی گناه کن.

2-  از مملکت خدا بیرون رو ، بعد هرچه می خواهی گناه کن.

3-  برو جایی که خدا تو را نبیند و بعد هرچه می خواهی گناه کن.

4-  وقتی فرشته مرگ برای قبض روح به سراغت آمد ، او را از خود دور کن و بعد هرچه می خواهی گناه کن.

5-  وقتی که مالک جهنم  خواست تو را داخل آتش نماید ، پس داخل مشو و بعد هرچه می خواهی گناه کن

 

Sistine Madonna, c.1513-1514 (detail) Art Print by Raphael

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin